خرید بک لینک
دوست داشتم دوستم داشته باشی، چنان که من میخواهمت، بی وقفه و بی دلیل.. دوست داشتم باد باشم و بپیچم لای گیسوانت به تمنای بوسه های بی گناه... دوست داشتم دریای تو باشم قویِ سیاهِ مست، که در آغوش من بخرامی بی هراس توفان ها... دوست داشتم خورشید آذرماه باشم که از پس ابرها به سمت تو قد بکشم، به سمت نوازش کردن شانه های برهنه ات کنار پنجره... دوست داشتم گنجشک خیس زیر باران باشم که ببینی و دلت ضعف برود و چند ثانیه بعد یادت برود. چند ثانیه یادت بماند... دوست داشتم فقط امشب را پسر سرماخورده ات باشم که دست بگذاری روی پیشانی ملتهبم، مرا ببوسی و نگرانم باشی... دوست داشتم کلاغ آواره دور از خانه ای باشم که همیشه و در همه قصه ها راهش به خانه تو برسد، به امن مجاورت تو... دوست داشتم مردی باشم در فیلمی که دوست داری، مرا هرچند وقت یک بار ببینی. .. دوست داشتم کمی از سهم تو باشم از دنیا، تمام سهم من باشی از دنیا. اما نشد... نشد، و هیچکس نمی داند در این کلمه کوتاه سه حرفی چه دردها پنهان کرده ام.... | حمید سلیمی |

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 31 ارديبهشت 1402 ساعت: 14:40

نوشتهبود وقتی غمگینی چطور میخندی؟ نوشتم به کسانی که دوستشان دارم فکر میکنم. به لبخندشان. به صدایشان.   نوشته بود وقتی کم میآوری، چطور دوباره ادامه میدهی؟ نوشتم ادامه نمیدهم، شکست را میپذیرم و از اول شروع میکنم.  نوشتهبود وقتی دلت گریه بخواهد چطور صورتت را خشک نگه میداری؟ نوشتم ادب علاقه همین است، گریه به درون، خنده به بیرون. مباد که کسی را غصهدار کنی. نوشتهبود جهان ساکت خلوت خستهات نکردهاست؟ نوشتم پناه ببر از ازدحام بیهودهی صداها، به آن صدای گرم مهربان که نام کوچکت را به شعر مبدل میکند، حتی اگر هرگز صدایت نکردهباشد. نوشتهبود کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟ نوشتم از جنگها برگشتهام، با زخمها و موی سپید، و یاد گرفتهام صبور باشم و به تماشا قانع. نوشتهبود شب بخیر، خواستم بنویسم کدام شب به خیر گذشته؟ دیدم کلمهای نوشته و رد شده بی آن که در قید معنایش باشد، نوشتم دوستت دارم و رد شدم، بی آن که در قید معنایش باشم... حمید سلیمی

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 31 ارديبهشت 1402 ساعت: 14:40

تا حالا با آدم ضعیف تر از خودت پینگ پنگ بازی کردی ؟؟منطورم اونایی هستن   که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال بیرون اومدن!!!  تو تنیس روی میز ..( با راکت اسبک میزنن !) خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت  چقدر باشه ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و تو  هم  داری پینگ پنگ  بازی میکنه ... من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه و اتفاق  بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی ، میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا به سطح قبلی  خودت برسی !!! اینها رو نوشتم تا بگم حرف اصلیم را : - وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش  را به نفهمی میزنه ... اساسا  !!! - وقتی با یه آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب و غریب و خرافی داره و  فقط تحملش میکنی !!! - وقتی رفیق جینگت کسیه که عمده درکش از  " دو نانو گرم تستسترون  " بیشتر نیست...!!!!! - و قتی با یه آدم روبرو میشی که کل دغدغه اش کف " هرم مازولو ئه " (خوا ب و خوراک و سکس و  لباس و برند و ....! ) و دیگر هیچ .. دیگه انتظار نداشته باش از حروم شدن وقتت غصه بخوری .. دیگه از درجا زدنت خجالت نمیکشی ... از تجمع برنامه های نصفه نیمه ات ، کارهای نیمه  تمامت هم ککت نمیگزه !  " آدمی شده ای باری به  هرجهت " از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، از بلدنبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی ....  از بدست نگرفتن کتاب سالیان مدید ... دیگه مهم نیست و دردت نمیاد !!! تبریک میگم بهت : داری کم کم بی  غیرت میشی عزیزم !!!! یا به مردنت ادامه بده &n

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 31 ارديبهشت 1402 ساعت: 14:40

 خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من دل مغروزم پرید و پنجه به خالی زد که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود شراب خواستم و عمر شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود چه سرنوشت غم انگیری که کرم  کوچک ابریشم تمام عمر قفس میبافت ولی  به فکر پریدن بود ..

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1402 ساعت: 13:14

خوشم که عمر گران مایه را تباه نکردم به جز شراب نخوردم به جز نگاه نکردم به غیر تاک نشانان نشان کس نگرفتم به غیر ساقی مجلس به کس نگاه نکردم به جز ضیافت مستی به جز پیاله پرستی خدا گواه نرفتم خدا گواه نکردم اگر چه توبه نمودم ولی چو خواجه نبودم که صبرتا شب عید و هلال ماه نکردم به جرم دامن پاکم اگر به بند فتادم برادرانه کسی را فرو به چاه نکردم هزار بار اگر مست آب رز شدم اما برای مرتبه ای آب زیر کاه نکردم سیاه مست شدم لیک دل سیاه نبودم به زهد روز کسی را شب  سیاه نکردم اگر نماز شکستم به پای  جام نشستم قسم به عالم مستی که اشتباه نکردم ... ............................................................................................................................ غ . ن : وقتی نوشتنم نمیاد پناه میبرم به شعر و آهنگ و قهوه و کتاب ... و می بینم دیگه هیچی از دنیا نمیخوام جز اینا ..

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1402 ساعت: 13:14

رشد اونجایی شکل میگیره که بعد از زخم های زیادی که بر روانت از رابطه های بلاتکلیف مونده به اون نقطه ای  تو زندگی میرسی که با تک تک سلولات باور داری به اینکه :تنها بودن ، "بهای مراقبت کردن از خودته " و کیفیت داشتن یک یا دو نفر آدم امن در زندگیت بهتر از کمیت و تعدد روابطیه که چیزی به روحت  اضافه نمیکنه .. و فقط تو زندگی باید با کسانی ارتباط داشته باشی که دستاورد بودنشون به زندگیت صلح بیشتر با خودته .  درگیر هیچ کس و هیچ چیز نیستم .. درگیر و گرفتار آدمها نیستم .. اندک کسانی را در اطرافیانم دارم که دوستم دارند .. میدانم که به واقع دوستم دارند .. و دوستشان دارم .. دیگر هیچ کس را باری به هرجهت تحمل نمیکنم .. بزرگ شده ام . شاید که فهمیده ام از تنور دوست داشتن  های الکی افراطی آبی برای آرامش دلم و زندگیم گرم نمیشود .. واینکه هیچ کس به معنای واقعی کلمه هیچ کس  و هیچ حرکت و حرفی ارزش اینو ندارن که باعث به هم خوردن ذره ای آرامش تو زندگیم بشه و باعث بشه یه ساعت از خواب شبم بزنم .. یاد گرفته ام جز خودم و خدای خود روی هیچ کس و هیچ چیز حسابی باز نکنم .. و هیچ و هیچ انتظاری از اطرافیانم حتی عزیرانم نداشته باشم ... چون نه چیز ها همانی هستند که میبینم و نه آدمها همانی که ظاهرشان نشان میدهد ..  آنقدر بزرگ شده ام که بدانم زندگی همشه اش دویدن و خریدن و تلاش کردن و موفق  شدن و نشدن نیست .. آدمی بیش از هرچیزی در دنیا به امنیت  روحی و آرامش نیازمند است حتی اگر از مادیات بهره ای نداشته باشد ... هر چه که بیشتر بزرگ میشوم و رشد میکنم ... آرام ترم .. رهاترم .. بی خیال ترم ... غیر وابسته ترم ... غالب مردم فکر میکنند اگر دوباره به دنیا بیایند به نحو بهتری زندگی

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1402 ساعت: 13:14

یه جایی خوندم تو ژاپن یه قانونی است که " یوهاتسو "  بهش میگن ..که به فارسی میشه بخار شدن و دود شدن و رفتن به هوا ...!!! توی کشور ژاپن کمپانی هایی هست برای یوهاتسو کردن آدما !!؟؟ یعنی اگه شما دلتون خداست جوری گم بشید که هیچ اثری از شما نمونه و هیچ کس نتونه پیداتون کنه میرید سراغ این کمپانی ها که کاملن قانونی ان.. شرطش هم اینه که شما نباید هیچ سوء پیشینه و پرونده بازی داشته باشید .. که بخواهید ازش فرار کنید ...اول باید اینو اثبات کنید که هیچ بدهی ندارید هیچ کلاهبرداری نکردید ... فقط خسته اید ... و میخواهید برید و  تموم بشید .. اون کمپانی هم همه کارهای شما رو انجام میده ... جالبش اینه که اگه اسم شما تو لیست " یوهاتسو "  باشه اداره پلیس برای پیدا کردنتون با خونواده شما همکاری نمیکنه ... یعنی هیشکی حتی عزیزانتون حق پیگیری شما رو نداره ... در یوهاتسو شما به زندگی خودتون تو یه شهر دیگه با هویت جدید و کاملن سری بدون اینکه نگران این باشید که کسی پیداتون کنه زندگی میکنید .. بدون هیچ رد و اثری ...و اینون کمپانی بهتون تضمین میکنه که شما با هویت ، کار ،خونواده قبلی هیچ ارتباطی نخواهید داشت .. در واقع شما با هویت جدید و کاملن آزاد و راحت زندگی میکنید ... فرهنگی که گم شدن و دود شدن و به هوا رفتن و حق شما میدونه ... واسه همینه که ژاپن شده ژاپن به نظرم .... بلژیک به نظرم تنها کشوریه که  " اوتانازی " توش قانونیه ... یعنی کسی که خسته س  و دیگه انگیزه ای برای زندگی نداره به راحتی میره بیمارستان مخصوص " اوتانازی " و اونجا با تزریق دارو بدون درد  میکشنش .. کسایی که جرات خودکشی ندارن .. بیماران نا علاج که دیگه از درد و دارو خسته شدن .. بی خانمانها و معتادایی که واقع

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1402 ساعت: 0:50

پیامهای عمومی ارسال شده + کجای مسیر باد ایستاده ای عزیز که بوی مهربانیت می آید. + در این هنگامه شب, با خود میاندیشم . در آن گوشه غمین شهر عزیز دلخسته ام, در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر , به ذره ذره ات محتاجم ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1402 ساعت: 0:50

تا به حال به جملات وارونه دقت کردی گنج میشود جنگ ...  چون هیچ گنجی بدون جنگ نبوده ... قهقهه میشود هق هق .. پایان  هر خنده ای گریه ای است .. ولی درد همان درد است وگرگ همان گرگ .. نمیدانم چرا "من  " بر عکس که میخوانی " نم " زده و " یار "   "رای " عوض کرده .. "راه " گویی " هار " شده و  "روز "به "زور " میگذر د .. " آشنا " را جز در " انشاء" نمی بینی و  چه " سرد " است این " درس " زندگی اینجاست که " مرگ " برایمان " گرم " میشود ... ولی باز " درد " همان " درد"  است اگر هزار بار هم وارونه اش کنی ... جایی خوندم : انسان هر قدر شریف تر و نجیب تر و حساس تر باشد از دیگران بیشتر رنج میبرد و این دو علت دارد : یکی اینکه خود را مستحق خیانتی نمی بیند که خود نکرده و دوم اینکه انتظار ندارد بقیه با او جوری رفتار کنند که خود او با بقیه رفتار نکرده است و  این خوده درد است ... ...........................................

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1402 ساعت: 0:50

صفحه بندی